کوزت میلان

فقط یک اشاره

کوزت میلان

فقط یک اشاره

بریم به اون فصلی که
اوج گرمی ساله
ماجرای قصه مون
داخل یک کاناله
کانالی که تو این دشت
مثل قلب زمینه
دور و بر این کانال
پر از میدون مینه
اون یکی پا نداره
روی زمین افتاده
اون یکی رو ببینین
چقدر قشنگ جون داده
رنگ و روی اون یکی
از تشنگی پریده
همون که روی پاهاش
سر دو تا شهیده
اونجا که نوزده نفر
کنار هم خوابیدن
ببین چقدر قشنگن
تمامشون شهیدن





عملیات والفجر مقدماتی
در سال 1359 توسط دشمن و به دست مهندسان فرانسوی کانال به طول 90 کیلومتر و عرض 5 متر و ارتفاع 4 متر کاملا حرفه ای و مهندسی شده حفر شد. این کانال در منطقه حمرین معروف به کانال حمرین و در منطقه شرهانی معروف به کانال شرهانی و کمیل و در خاک عراق معروف به کانال بجلیه است. این کانال منحصر به فرد و دارای چند سه راهی وچهار راهی می باشد که برای موانع و پیشروی رزمندگان اسلام حفر شده بود که سیصد نفر از گردان حنظله در یکی از کانال ها محاصره شدند و اکثرا با آتش مستقیم دشمن یا تشنگی مفرط به شهادت رسیدند.



آن محل در 400 متری خاک عراق واقع شده است  به نام کانال کمیل و با فاصله حدود 500 متری آن کانال حنظله مکانی بکر و دست نخورده که هنوز پاک سازی نشده و خمپاره های عمل نکرده نمایان هستند. راوی از غربت شهدای کانال کمیل میگوید و با اندوه خاصی از کانال حنظله یاد میکند و اینکه امسال آخرین سالی است که امکان بازدید از آن منطقه وجود دارد. وقتی وارد کانال میشویم بوی سرخ کردنی می آید خوب که دقت میکنیم می بینیم که بدن بچه ها تیکه تیکه شده و آنقدر خمپاره آن محل خورده که اجساد شهدا سوخته ... یا اباعبدالله... بگذریم...
عملیات والفجر مقدماتی در 17 بهمن 1361 با رمز یا الله یا الله یا الله در جبهه میانی فکه و از پنج محور شمال و جنوب رشیده، صفریه و ارتفاعات چرمر و خاک آغاز شد. عملیات والفجر مقدماتی عملیاتی بود که قبل از آغاز برای عراق لو رفته بود اما رزمندگان اسلام در جبهه خودی این را نمی‌دانستند به همین دلیل خیلی زود گردان‌های حاضر در عملیات در محاصره قرار گرفتند. داستان جانسوز شهدای این عملیات و مظلومیت آن‌ها حکایت غریبی است. شهدای عملیات والفجر مقدماتی پیش از آنکه به دست رژیم بعث عراق به شهادت برسند، قربانی خیانت بنی صدر و منافقین شدند. بنی صدر یعنی کسی که حاضر شد طبق اسناد به دست آمده جان رزمندگان بی شماری را در ازای پول فراوان بفروشد. بیست و دو سال پس از شکست هولناک عملیات والفجر مقدماتی و پنج ماه پس از سرنگونی رژیم صدام در کشور عراق در تلکس خبری منتشره توسط خبرگزاری‌ها پیرامون این واقعه آمده است.
اسناد همکاری بنی صدر و مجاهدین خلق با رژیم صدام کشف شد. بر اساس اسناد به دست آمده از مرکز سری استخبارات رژیم صدام در مرکز آندلس بغداد، آخرین بخش از اطلاعات نظامی مهم ایران،  پیش از آغاز عملیات بزرگ نیروهای ایرانی در منطقه مرزی فکه-العماره (نبرد والفجر مقدماتی) در زمستان 1361 توسط بنی صدر، با واسطه گری اعضای گروهک مجاهدین خلق، به منابع اطلاعاتی سفارت رژیم عراق در کشور بلغارستان تحویل داده شده است. اسناد مالی و رسیدهای بانکی موجود در مرکز آندلس استخبارات بغداد، نشان می‌دهد رئیس جمهور مخلوع ایران، در قبال ارائه این اطلاعات، طی شش نوبت و از طریق بانک‌های شهر موناکو فرانسه، از رژیم بعث عراق، پول دریافت کرده است.

آخرین جملات بازمانده گردان کمیل در قتلگاه فکه
عملیات والفجر مقدماتی تلفات بسیاری داشت. به طوریکه دو گردان از گردان‌های شرکت کننده در عملیات تقریبا از بین رفتند. گردان کمیل که یکی از این گردان‌ها بود در محاصره کامل قرار گرفت و تمامی رزمندگان آن به جز یک نفر در همان کانال کمیل و میانه عملیات به شهادت رسیدند. علت مقاومت گردان کمیل بعدا اینگونه عنوان شد که برای به عقب کشیدن بقیه گردان‌ها و برای حفظ چندین گردان تا نفر آخر مقاومت کردند. وقتی در منطقه فکه گردان کمیل در محاصره قرار گرفت، شهید محمود ثابت نیا فرمانده و شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل، با معدود نیروهایی که سالم مانده بودند، در حالی که از شدت تشنگی لب‌های آن‌ها خشک شده بود، با اقتدا به مولایشان اباعبدالله الحسین(ع) به جنگ نابرابر خود با ارتش متجاوز بعث ادامه دادند و پاتک‌های متعدد تیپ‌های زرهی عراق را، در هم کوبیدند و سرانجام مظلومانه در قتلگاه فکه جنوبی به شهادت رسیدند و پیکرهای پاکشان در منطقه باقی ماند. آخرین جملاتی که آخرین بازمانده گردان کمیل پشت بی‌سیم گفت این بود "آب نیست، غذا نیست. مهماتمان تمام شده. تانک‌ها داخل کانال شدند. به همه تیر خلاص زدند. من باید بروم. سلام ما را به امام برسانید

ماجرای عهدنامه معروف شهدای گردان کمیل
به دلیل شرایطی که طی عملیات والفجر یک پیش آمد، ‌منطقه‌‌ فکه تا پایان جنگ میان ما و عراقی‌ها قرار گرفت و بازگرداندن شهدا و مجروحانی که در آنجا و در اثر تشنگی و جراحت‌هاشان به شهادت رسیدند، میسر نشد. بنا به روایت رزمندگانی که از والفجر مقدماتی وقایعی را بازگو کرده‌اند، چند روز بعد از اتمام عملیات والفجر مقدماتی و شهادت اعضای گردان کمیل رژیم بعث عراق داخل کانال را پر می‌کند و شهدا در آن کانال مدفون می‌شوند. گفته شده گردان کمیل معروف به گردان عاشقان عهدنامه معروفی داشتند که طبق آن قبل از محاصره کانال کمیل تصمیم گرفتند پلاک‌هایشان را جمع کرده و به پیک گردان بسپارند تا با خود به عقب خط ببرد. و به این ترتیب گمنام شهید شوند. به همین دلیل تعدادی از پیکرهای مطهر شهدای والفجر مقدماتی که در جریان تفحص از کانال کمیل پیدا شد، شناسایی نشده و طبق خواسته خود آن‌‌ها گمنام معرفی شدند. استخوان‌های پیدا شده از پیکرهای شهدا در جریان تفحص دارای آسیب دیدگی شدید بوده که نشان از شکستگی بر اثر تانک و لودر عراقی‌ها برای پر کردن کانال و عبور از روی پیکرها دارد. شهدای مظلوم و گمنام این عملیات هنوز در رمل‌های فکه حضور دارند.

کانال کمیل و پروانه ی تنها

از یکی از مسئولین اطلاعات پرسیدم "یعنی چی گردانها محاصره شدن آخه عراق که جلو نیومده اونها هم که توی کانال سوم (کمیل) و دوم (حنظله) هستن". اون فرمانده هم جواب داد "کانال سومی که ما تو شناسایی دیده بودیم با این کانال فرق داره، و این کانال و چند کانال فرعی دیگه رو عراق ظرف همین دو سه روز درست کرده. این کانال درست به موازات خط مرزی بود ولی کوچکتر و پر از موانع. گردانهای خط شن برای اینکه زیر آتیش نباشن رفتن داخل کانال. با روشن شدن هوا تانکهای عراقی هم جلو اومدن و دو طرف کانال رو بستن... عراق هم همینطور داره رو سر اونها آتیش میریزه. میدونی عراق شانزده نوع مانع سر راه بچه ها چیده بود... میدونی عمق موانع نزدیک چهار کیلومتر بوده... میدونی منافقین تمام اطلاعات این عملیات رو به عراقی ها داده بودن..."
خیلی حالم گرفته شد... با بغض گفتم "حالا باید چیکار کنیم؟" گفت "اگه بچه ها بتونن مقاومت کنن یه مرحله دیگه از عملیات رو انجام می دیم و اونها رو میاریم عقب"
در همین حین بیسیم چی مقر گفت "از گردان های محاصره شده خبر اومده"
همه ساکت شدن... بیسیم چی گفت "میگه برادر یاری با برادر افشردی (شهید حسن باقری) دست داد" این خبر کوتاه یعنی فرمانده گردان حنظله به شهادت رسید...
عصر همان روز هم خبر رسید حاج حسینی (شهید علیرضا بنکدار) و محمود ثابت نیا، معاون و فرمانده گردان کمیل هم به شهادت رسیدند. توی قرارگاه بچه ها ناراحت بودند و حال عجیبی در آنجا حاکم بود...
بیستم بهمن ماه، بچه ها آماده حمله مجدد به منطقه فکه شدند. صبح، یکی از رفقا را دیدم که از قرارگاه می آمد پرسیدم "چه خبر؟" گفت "الان بیسیم چی گردان کمیل تماس گرفته بود و با حاج همت صحبت کرد و گفت: شارژ بیسیم داره تموم میشه، خیلی از بچه ها شهید شدن، برای ما دعا کنید، به امام هم سلام برسونید و بگید ما تا آخرین لحظه مقاومت می کنیم"
با دلی شکسته و ناراحت گفتم "وظیفه ما چیه؟ باید چیکار کنیم؟ گفت "توکل به خدا، برو آماده شو که امشب مرحله بعدی عملیات آغاز میشه"
غروب بود که بچه های توپخانه ارتش با دقت تمام خاکریزهای دشمن رو زیر آتش گرفتند و گردان ها بار دیگر حرکت خودشان را شروع کردند و تا نزدیکی کانال کمیل و حنظله پیش رفتند. تعداد کمی از بچه های محاصره شده توانستند در تاریکی شب از کانال عبور کنند و خودشان را به ما برسانند ولی این حمله هم ناموفق بود و به خط خودمان برگشتیم. در این حمله و با آتش خوب بچه ها بسیاری از ادوات زرهی دشمن منهدم شد.
صبح روز بیست و یکم بهمن هنوز صدای تیراندازی و شلیک های پراکنده از داخل کانال شنیده میشد، بخاطر همین مشخص بود که بچه های داخل کانال هنوز مقاومت می کنند، ولی نمیشد فهمید که پس از چهار روز با چه امکاناتی مشغول مقاومت هستند.
غروب امروز پایان عملیات اعلام شد و بقیه نیروها به عقب بازگشتند. یکی از بچه هایی که دیشب از کانال خارج شده بود را دیدم می گفت "نمیدونی چه وضعی داشتیم، آب و غذا که نبود مهمات هم که کم، اطراف کانال هم پر از انواع مین، ما هم هرچند دقیقه تیری شلیک میکردیم تا بدونن ما هنوز هستیم، عراقی ها هم مرتب با بلندگو اعلام می کردن تسلیم شوید"
لحظات غروب خورشید بسیار غمبار بود. روی بلندی رفتم و با دوربین نگاه میکردم. انفجارهای پراکنده هنوز در اطراف کانال دیده میشد. دوست صمیمی من ابراهیم آنجاست و من هیچ کاری نمی توانم انجام دهم. آن شب را کمی استراحت کردم و فردا دوباره به خط بازگشتم.
عراقی ها به روز بیست و دوم بهمن خیلی حساس بودند لذا حجم آتش آنها بسیار زیاد شده بود به طوری که خاکریزهای اول ما هم از نیرو خالی شده بود و همه رفته بودند عقب. باخودم گفتم شاید عراق می خواهد پیشروی کند اما بعیده چون موانعی که به وجود آورده جلوی پیشروی خودش رو هم میگیره.
عصر بود که حجم آتش کم شد. با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم. آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال سوم فقط دود بلند میشد و مرتب صدای انفجار می آمد. سریع رفتم پیش بچه های اطلاعات عملیات و گفتم " عراق داره کار کانال رو یه سره می کنه" اونها هم آمدند و با دوربین مشاهده کردند. فقط آتش و دود بود که دیده میشد اما من هنوز امید داشتم. باخودم گفتم ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، اما وقتی به یاد حرف هایش قبل از شروع عملیات افتادم دلم لرزید.
بچه های اطلاعات به سمت سنگرشان رفتند و من دوباره با دوربین نگاه می کردم. نزدیک غروب شد. به کانال نگاهی انداختم. احساس کردم از دور چیزی پیداست و در حال حرکت است. با دقت بیشتری نگاه کردم. کاملا مشخص بود سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند و در مسیر مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند و زخمی و خسته به سمت ما می آمدند. معلوم بود از کانال می آیند. فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم به بقیه هم گفتم تیراندازی نکنید. بلاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند. پرسیدم "ازکجا می آیید؟" حال حرف زدن نداشتند. یکی از آنها آب خواست. سریع قمقمه رو به او دادم. دیگر هم از شدت ضعف و گرسنگی بدنش می لرزید و سومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند از بچه های کمیل هستند. با اضطراب پرسیدم "بقیه بچه ها چی شدن؟" درحالی که یکی از آنها سرش را به سختی بالا می آورد گفت "فکر نمیکنم کسی غیر از ما زنده باشه" هول شده بود. دوباره و باتعجب پرسیدم "این پنج روز چه جوری مقاومت کردید؟" باهمان بی رمقی اش جواب داد "زیر جنازه ها مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سرپا نگه داشته بود. عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی میزد و یک طرف تیربار شلیک میکرد" یکی از اون سه نفر پرید توی حرفش و گفت "همه شهدا رو ته کانال میچید آذوقه و آب رو پخش میکرد به مجروح ها می رسید. اصلا این پسر خستگی نداشت" گفتم "مگه فرمانده ها و معاون های دو تا گردان شهید نشدن پس از کی داری حرف میزنی؟" گفت "یه جوونی بود که نمی شناختیمش، موهاش این جوری بود... لباسش اون جوری و چفیه داشت..." روح از بدنم جدا میشد. سرم داغ شده بود. اینها همه مشخصات ابراهیم بود. با نگرانی نشستم و دستانش را گرفتم و گفتم "آقا ابراهیم الان کجاست؟" گفت " تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود و به ما گفت تا می تونیم سریع بلند بشین و تا کانال رو زیر و رو نکردند فرار کنین" یکی از اون سه نفر هم گفت " من دیدم که زدنش. با همون انفجار اول افتاد روی زمین"

بی اختیار بدنم سست شد... اشک از چشمانم جاری شد... شانه هایم مرتب تکان می خورد... دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم... سرم را روی خاک گذاشتم و گریه می کردم... تمام خاطراتی که با ابراهیم داشتم در ذهنم مرور شد... از گود زورخانه تا گیلان غرب و... بوی شدید باروت و صداهای انفجار همه با هم آمیخته شده بود. رفتم لب خاکریز و می خواستم به سمت کانال حرکت کنم. یکی از بچه ها جلوی من ایستاد و گفت "چیکار میکنی؟ با رفتن تو که ابراهیم برنمی گرده. نگاه کن چه آتیشی دارن میریزن"
آن شب همه ما را از فکه به عقب منتقل کردن. همه بچه ها حال و روز مرا داشتن. خیلی ها رفقایشان را جاگذاشته بودند. وقتی وارد دوکوهه شدیم صدای حاج صادق آهنگران درحال پخش بود که می گفت "ای از سفر برگشتگان کو شهیدانتان... کو شهیدانتان... صدای گریه بچه ها بیشتر شد. خبر شهادت و مفقود شدن ابراهیم خیلی سریع بین بچه ها پخش شد. یکی از زرمنده ها که همراه پسرش در جبهه بود پیش من آمد و گفت " همه داغدار ابراهیم هستیم. ب خدا اگر پسرم شهید میشد اینقدر ناراحت نمیشدم. هیچکس نمیدونه که ابراهیم چه انسان بزرگی بود" روز بعد همه بچه های لشگر را به مرخصی فرستادند. ما هم آمدیم تهران ولی هیچکس جرأت ندارد خبر شهادت ابراهیم را اعلام کند اما زمزمه مفقود شدنش همجا پیچیده.

این گفته ها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم و ابراهیم تا به حال حتی جنازه ای هم ازش پیدا نشده، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود.



در کانال گردان حنظله، بعثی ها با بولدوزرهایشان روی شهدای داخل کانال خاک ریختند و کانال را پر کردند. بعد هم روی آن را با حجم انبوهی از تله های انفجاری فرش کردند.

شهدای گردان حنظله توی کانال پنج روز بدون آب و غذا محاصره بودند در مقابل نیروهای زرهی دشمن. به بچه ها میگفتن فقط به خمینی فحش بدید تا دست از سرتون برداریم. میگن هرچند ساعت یکبار یکی بلند میشده الله اکبر میگفته ولی چون لبهاش خشک بوده لبهاش خونی میشده و با لب خونی میگفت الله اکبر...

از دل خاک فکه

چندسال بعداز عملیات تفحص شهدا، شهید محمودوند از بچه های تفحص که خود نیز به درجه رفیع شهادت رسید نقل می کند: یک روز در حین جستجو، در کانال کمیل شهید پیدا شد که در وسایل همراه او دفترچه یادداشتی قرار داشت که بعد از گذشت سالها هنوز قابل خواندن بود، درآخرین صفحه این دفترچه نوشته شده بود
امروزروز پنجم است که در محاصره هستیم، آب و غذا را جیره بندی کردیم، شهدا انتهای کانال کنارهم قرار دارند دیگر شهدا تشنه نیستند فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه (سلام الله علیها)

یادمان کانال کمیل و حنظله در منطقه فکه

پانزده ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ ﻭﺍﻟﻔﺠﺮ ﻣﻘﺪﻣﺎﺗﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺧﺎﮎ ﻓﮑﻪ، ﭘﻴﮑﺮ ﻣﻄﻬﺮ ﺷﻬﻴﺪﻱ ﺭﺍ ﻳﺎﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻋﺪﺍﺩ ﻭ ﺣﺮﻭﻑ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﺮ ﭘﻼﮐﺶ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﺟﻴﺐ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﺎﮐﻲ ﺍﺵ ﺑﺮﮔﻪ ﺍﻱ ﺑﻮﺩ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﮐﻤﻲ ﺩﻗﺖ ﻣﻲ ﺷﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﺑﺴﻤﻪ ﺗﻌﺎﻟﻲ ﺟﻨﮓ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﻣﺠﺎﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻴﭻ ﻭﺻﻴﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ... ﺗﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺧﻮﻧﻲ ﺩﺭ ﺑﺪﻥ ﺩﺍﺭﻡ، ﺣﺪﻳﺜﻲ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﭘﻨﺠﻢ ﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﻢ " ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ، ﺗﻮ ﻣﮑﻦ! ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﮑﺬﻳﺐ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ، ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ! ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺳﺘﺎﻳﻨﺪ، ﻓﺮﻳﺐ ﻣﺨﻮﺭ! ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﮑﻮﻫﺶ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ، ﺷﮑﻮﻩ ﻣﮑﻦ! ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ، ﺍﻧﺪﻭﻫﮕﻴﻦ ﻣﺸﻮ! ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻴﮏ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ، ﻣﺴﺮﻭﺭ ﻣﺒﺎﺵ! ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺑﻮﺩ...
ﺩﻳﮕﺮ ﻧﺎﻳﻲ ﺩﺭ ﺑﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ؛ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺩﻧﻴﺎ "



ابراهیم اهل ورزش بود. ورزش پهلوانی یعنی ورزش باستانی. در والیبال و کشتی بی نظیر بود. هرگز در هیچ میدانی پاپس نکشید و مردانه می ایستاد. مردانگی او را می توان در ارتفاعات سربه فلک کشیده بازی دراز و گیلان غرب تا دشت های سوزان جنوب مشاهده کرد. حماسه های او در این مناطق هنوز در اذهان یاران قدیمی جنگ تداعی می کند.

در والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل و حنظله در کانالهای فکه مقاومت کردند اما تسلیم نشدند. سرانجام در بیست و دو بهمن سال شصت و یک بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد. دیگر کسی او را ندید. او همیشه از خدا می خواست گمنام بماند، چراکه گمنامی صفت یاران خداست، خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سال هاست که گمنام و غریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور
گردان کمیل درست در این ساعت (تقریبا ۱۰و نیم صبح) به پشت میدان مین اول در فکه رسیدند آنها منتظرند معبری عاشورایی به عرش خداوند باز شود. ذکر یازهرای ابراهیم هادی قوت قلب همه بود. این نوا هنوز از اعماق تاریخ شنیده میشود.

اینجا قلب فکه کانال کمیل است




ابراهیم در جنگ نمازش را فراموش نکرده بود، اخلاقش را هم از رفتارش با اسرا می گفتند که چگونه مراعات می کرد. چنان میشد که مثلا یکبار اتفاق افتاده بود از هجده اسیری که گرفته بودند، داوطلب به مبارزه با رژیم صدام پرداخته بودند و دست آخر هر هجده نفر به شهادت رسیدند.
یکبار هم بچه های آموزش که نارنجک آموزشی ای اشتباه به سنگر ابراهیم انداخته بودند، بعد از چند لحظه شاهد صحنه ای بودند که به باورشان نمی آمد. ابراهیم به روی نارنجک خوابیده بود.این ماجرا بعدها زبان به زبان بین همه پیچید.
با آن همه زحماتی که می کشید و جان فشانی هایی که می کرد یکبار مصاحبه کرده بود و گفته بود " ما فقط با اسم یا زهرا(س) راهپیمایی می کنیم " از مدیونی اش به مردم که برای جبهه همه چیز می فرستندهم گفته بود.
ابراهیم به هیچ وجه گرد گناه نمی چرخید برای همین الگویی بود برای تمام دوستان. حتی جایی که حرف از گناه زده میشد سریع موضوع را عوض میکرد. هروقت میدید بچه ها مشغول غیبت کسی هستند مرتب میگفت "صلوات بفرست" و یا به هر طریقی بحث را عوض میکرد.
هیچگاه لباس تنگ و یا آستین کوتاه نمیپوشید.
حدود سال 1354 بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت "داش ابرام، چنان تیپ و هیکلی داری که وقتی تو راه می اومدی دو تا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف میزدن، ساک ورزشی هم که دستت بود کاملا معلوم بود ورزشکاری"
ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جا خورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت.
ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد میپوشید و هیچوقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش را داخل کیسه پلاستیکی می ریخت. هرچند بچه ها می گفتند "بابا تو دیگه چجور آدمی هستی؟! ما باشگاه میاییم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم، تو با این هیکل روی فرمت این چه لباساییه که میپوشی؟"
ابراهیم به این حرفها اهمیتی نمیداد و فقط به دوستانش توصیه میکرد "اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است وگرن هر نیت دیگری داشته باشین ضرر خواهید کرد"
البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده میکرد. مثلا ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از آن مسیر رد میکرد.
شهید جنگروی تعریف میکرد "پس از اتمام هیات نشسته بودیم دور هم داشتیم با بچه ها حرف میزدیم، ابراهیم در اتاق دیگری تنها نشسته بود توی حال خودش. وقتی بچه ها رفتند آمدم پیش ابراهیم، هنوز متوجه حضور من نشده بود. با تعجب دیدم هرچند لحظه سوزنی را به صورتش و به پشت پلک چشمش میزند! با تعجب گفتم "چیکار میکنی داش ابراهم؟" تازه متوجه حضور من شده بود، از جا پرید، از حال خودش خارج شد، بعد مکثی کرد و گفت "هیچی! چیزی نیست!" گفتم "به جون ابرام نمیشه باید بگی برای چی سوزن میزدی به صورتت" مکثی کرد و خیلی آرام مثل آدم هایی که بغض کرده اند گفت "سزای چشمی که به نامحرم نگاه کنه همینه.
یکی از صفات برجسته ی ابراهیم دوری از نامحرم بود. اگر میخواست با نامحرمی حتی از بستگان صحبت کند به هیچ وجه سرش را بالا نمیگرفت. به قول دوستانش "ابرام به نامحرم آلرژی داشت"
منبع: کتاب سلام بر ابراهیم
خوشا به حال جوان هایی که امثال ابراهیم را الگوی رفتاری خود کرده و مسیری جز مسیر انبیاء و اولیاء نمی پیمایند. برای دیدن حقایق به زندگی قاصدک های خوش خبری مراجعه کنیم که در نورانیت حقیقت یار و رب العالمین سوختند و خود روشنی بخش مسیر من وتو در این سوی جاده شدند.


نـویـسـنـده : مـحـمـدرضـا قـاسـمـی
اللًّهُــمَ صَّــلِ عَــلَی مُحَمَّـدٍ وَ آلِ مُحَمَّــَد و عَجِّــلّ فَّرَجَهُــم
به گزارش فرهنگ به نقل از فارس، شهید آوینی با یادی از شهدای فکه در والفجر مقدماتی این گونه می گوید "فکه مثل هیچ جا نیست... نه شلمچه! ن ماووت... نه سومار نه مهران... نه طلائییه! فکه فقط فکه است، با قتلگاه و کانال هایش... با تپه ماهور و دشت هایش... فکه قربانگاه اسماعیل هاست به درگاه خدای مکه... فکه را سینه ایست به پهنای سیم های خاردار خفته در دشت..." و فریادی دیگر از شهید تفحص مین گسترده بر خاک علی محمود وند که سراغ شهدای فکه رفته بود.
شهید تفحص علی محمودوند
خب، راستش نخستین بار بود که اواخر بهار 1371 به منطقه آمدم، نمی‌دانستم کار تفحص اصلا به شکلی است. اوایل که رفتیم روی زمین والفجر مقدماتی در منطقه فکه جنوبی دیدیم که کار مشکلی نیست، برای اینکه اکثر شهدا در آنجا به اصطلاح خودمان، روخاکی بودند یعنی اینکه دست بالا بگیری بیست سانت خاک رملی روی پیکرها را پوشانده بود و به راحتی می‌شد آنها را پیدا کرد. مثل جاهای دیگر نبود که مجبور میشدیم خرده خرده سه چهار متر با بیل مکانیکی زمین را حفر کنیم، از طرفی دیگر چون خودم هم در عملیات والفجر مقدماتی به عنوان تخریب چی به گردان حنظله مأمور شده بودم، خیلی راحت کانالی را که مقتل این شهدا بود را پیدا کردم. کل شهدای گردان، در همان کانال بودن، منتهی در مرحله اول کارمان ده ها شهید را بیرون آوردیم. بله، کانالی که قتلگاه گردان کمیل بود را پیدا کردیم. در همین کانال گردان حنظله، بعثی‌ها با بلدوزرهایشان روی شهدای داخل کانال خاک ریختند و کانال را پر کردند. بعد هم روی آن را با حجم انبوهی از تله‌های انفجاری اعم از ضدتانک و پد خودرو، مین‌های والمر، گوجه‌ای، قمقمه‌ای و بشکه‌های فوگاز فرش کردند. راهکارهایی را هم که باز کرده بودیم، یگان‌های مهندسی دشمن از نو کور کرده بودند. کار مین‌گذاری دشمن در اینجا نقص نداشت. نظیری هم برایش در هیچ کجای منطقه عملیاتی سراغ ندارم.



شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل
به گزارش «شیعه نیوز»، امروز 21 بهمن ماه سالروز شهادت شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل است. پاسدار شهید علیرضا بنکدار متولد 1336 است. او که از روزهای نخستین جنگ در جبهه‌های جنگ تحمیلی حضور داشت در سال 61 به‌عنوان معاون گردان کمیل در لشگر 27 محمد رسول الله صلی الله علیه وآله با فرمانده این گردان یعنی شهید محمود ثابت‌نیا در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد.
گردان کمیل که یکی از این گردان‌ها بود در محاصره کامل قرار گرفت، و تمامی رزمندگان آن به‌ جز یک نفر در همان کانال کمیل و میانه عملیات به شهادت رسیدند. علت مقاومت گردان کمیل بعدا این‌گونه عنوان شد که برای به عقب کشیدن بقیه گردان‌ها و برای حفظ چندین گردان تا نفر آخر مقاومت کردند. وقتی در منطقه فکه گردان کمیل در محاصره قرار گرفت، شهید محمود ثابت‌نیا فرمانده و شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل، با معدود نیروهایی که سالم مانده بودند، در حالی که از شدت تشنگی لب‌های آن‌ها خشک شده بود، با اقتدا به مولایشان اباعبدالله الحسین علیه السلام به جنگ نابرابر خود با ارتش متجاوز بعث ادامه دادند و پاتک‌های متعدد تیپ‌های زرهی عراق را در هم کوبیدند و سرانجام مظلومانه در قتلگاه فکه جنوبی به شهادت رسیدند و پیکرهای پاکشان در منطقه باقی ماند.



شهید بنکدار به‌عنوان معاون گردان کمیل نیز در این محاصره در روز 21 بهمن‌ماه 1361 بر اثر اصابت گلوله خمپاره از ناحیه چپ بدن زخمی شد و بعد از چند ساعت خونریزی در کانال کمیل واقع در فکه به شهادت رسید. پیکر پاسدار شهید علیرضا بنکدار نیز در شمار شهدای مفقود الجسد عملیات والفجر مقدماتی جای گرفت. شهید بنکدار در وصیت‌نامه خود از خدا خواسته است که او را در زمره شهدای گمنام قرار دهد، پیکرش بازنگردد و مانند حضرت فاطمه سلام الله علیها مفقود الاثر باشد.
عکس زیر، تصویر پاسدار شهید علیرضا بنکدار هنگام شهادت در کانال کمیل است



والفجر یک

سال ۷۴ بود و فصل پاییز، که در منطقه عملیات والفجر یک در فکه، میدان مین ها را مى گشتیم تا جاهاى مشکوک را پیدا کنیم. بعد از کانالى که براى مقابله با حمله بچه ها زده بودند. میدان مین وسیعى قرار داشت. نزدیک که شدیم، با صحنه اى عجیب روبه رو شدیم.

اول فکر کردیم لباس یا پارچه اى است که باد آورده، ولى جلوتر که رفتیم متوجه شدیم شهیدى است که ظاهرا براى عبور نیروها از میان سیم هاى خاردار، خود را روى آن انداخته است تا بقیه به سلامت بگذرند. بندبند استخوان هاى بدن داخل لباس قرار داشت و در غربتى دوازده ساله روى سیم خاردار دراز کشیده بود.

دوازده سال انتظارى که معبر میدان مین را هم به ما نشان مى داد.

نویسنده: علمدار

نظرات  (۳)

۲۷ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۸ غریب وجامانده از یاران
جوانان عزیز والا حاضرم تمام دارائیم را بدهم دوباره به اون فضای روحانی درجمع رزمندگان باشم

پاسخ:
خوش بحالتون... ما همون فضاشم ندیدیم :(
۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۱۲ ... یک بسیجی ...
یا الله یا رحمان یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک


پاسخ:
الهی آمین
سلام علی ابراهیم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی