سرکار که میرفتم با خودم شوخی نداشتم هر فردی هر شخصی هر شخصیتی مرد زن بالا پایین رئیس کارگر فرقی نداشت همینکه حس مردم آزاری از او دریافت میکردم آنجا برایم خراب شده بود و استعفایم را میدادم، حتا نمیجنگیدم حتا بخاطر پولی که برایش میجنگیدم...
کلا فقط جنگیدن برای پول را بلد بودم هرچند به پول هم نرسیدم درواقع به هیچ پولی نرسیدم به هیچ آرامشی نرسیدم به هیچ آرمانی نرسیدم توقع دارم بدون سابقه بدون افتخارات بتوانم بشوم منجی دو عالم... ولی من نفس خشن و خونخواری را رام کردم که هیچکسی نفسی چنان ابله و نادان و خرابکار نداشت که من توانستم از آن فردی سازشکار و آرام بسازم.
ولی نه، حتا فردی آرام هم نساختم، قبلا درونم آرام بود از بیرون وحشی و روانی بودم جانی و مجنون ولی حالا برعکسم، ظاهرم را آرام و مهربان و منطقی و معلم نگه میدارم ولی در مغزم درحال تحقیر و توهین و تعمیر و تغییر مردی ام هر دفعه فکر میکنم آدم شده است...