کوزت میلان

کار جنون ما به تماشا کشیده است

کوزت میلان

کار جنون ما به تماشا کشیده است

یادم می‌آید پله های مدرسه را ده ها بار بالا پایین میشدم بی آنکه ذره ای احساس خستگی و درد حس کنم ولی از بعد از زایمان دیگر راه رفتن عادی هم اندازه ی کوه نوردی رنج آور است ولی همچنان راه میروم جدیدا کالسکه ی سرمه ای ات را می اندازم به حیاط پتو پیچ ات میکنم و باهم میزنیم به خیابان ها، فکر کنم اینبار سومی بود که باهم بیرون رفتیم. خیلی گریه نمیکنی یعنی تا مجبور نشوی گریه نمیکنی، جایی شنیده بودم دلیل گریه ی نوزادها این است که از سرنوشت خودشان راضی نیستند یعنی علت آن گریه ای که می‌کنند این است که به مرگ سخت خود گریه میکنند، تو ولی گریه نمیکنی بدو تولد هم بزور گریه کردی پسرم تو حتما سرنوشت خیر و معنوی داری تو از من بیشتر عبادت خدا را میکنی تو از من بیشتر از خدا ترس داری و تو از من بیشتر عاقبت بخیر میشوی

خاله ی همسرم در کفران ج.ا می‌گوید والا من دیگه امنیت ندارم که؛ این درحالیست که هفته ی قبل در مهمانی روز پدر میگفت خانه ای که دارد انقدر امنیت دارد که در راهروهای آپارتمان داد می‌زند می‌گوید کلیدو بذار تو جاکفشی و می‌روند بیرون

کاش بغیر از تفاوت های عقیدتی کاش ما انسان های ناسپاسی نباشیم

سلام پسرم پسر گلم دست به نوشتن نداشتم حال خوشی نداشتم از اول حاملگی بی‌حال و مریض بودم حدودا ده روز است که حال بهتری پیدا کردم فرض شده ام میتوانم بی واسطه خم بشوم نمازم را تماما ایستاده بخانم ولی پدرت همچنان اخم و تخم دارد همچنان سرد و کم توجه است، ولی بسیار بسیار تو را دوست دارد

من هنوز حال نوشتن ندارم وقت مبایل دست گرفتن ندارم، حتا بخاطر آشوب ها و اغتشاشات پنجشنبه ۱۸ دی اینترنت مناسب برای ثبت احوالاتم ندارم ولی چیزی که حتما باید ثبت کنم این است که متوجه شدم ویژگی های ژنتیکی و ذاتی افراد، پدرانشان چهل روز قبل از نزدیکی و مادرانشان نه ماه در بارداری در کودکشان ذخیره می‌شود.

چون وقتی که مادر نه ماه فرصت دارد که با خوراکی هایی که می‌خورد طبع کودکش را تعیین و تنظیم میکند و آن ژن هایی که کودک از پدر و مادرش می‌گیرد همانهایی هستند که مادرشان در دوران جنینی بهشان رسانده است.

پسرم اینرا تا اینجا بدان... من در دوران جنینی تو یک جنگ دوازده روزه و یک جنگ داخلی با تروریست های داخلی گذرانده ام اما هم من و هم رهبر عزیزمان سعی کردیم هیچ آسیب و استرس و ترسی از آن متوجه تو نشود.

آری پسرم تو اگر سالم و باهوش رشد کردی و متولد شدی بخاطر درایت و ابهت و اقتدار رهبرمان است او که بی ادعا و شجاع به حفاظت از وطنمان میپردازد، همان که از خون توست و من از تو ممنونم که خون امیرالمؤمنین در وجود من رویاندی و هردومان از رهبر ممنونیم که وطنمان رو سبز و فعال نگه داشته است.

با محاسبات شخصی خودم این هفته ی سی ام است که تو در دنیا وجود داری پسرم، آری تو هنوز تنت به اکسیژن نخورده، هنوز پایت به زمین نخورده ولی روح داری رنج و نشاط را میدانی گاهی با خودم حرف میزنم سریع واکنش نشان می‌دهی پدرت صحبت می‌کند بال بال میزنی به همه احوالات من ابراز احساسات میکنی

میترسم عواطف تو به قوه ی منطق ات غلبه کند و در نتیجه بشوی مثل منه کم خرد که همه عمرم را فدای احساسات و رفاقت و معرفت باختم، ولی تو باید منطقیه مایل به خشن باشی، تو رئیس و مدیر و وزیر و وکیل فردای این دنیایی باید عقل و خرد ات زور بیشتری داشته باشد.

پسرم مادر خرافاتی ات اوایل بارداری خیال می‌کرد این سختی ها بخاطر بارداری است ولی این از بی عرضگی خودم است جانم

اول که پدرت و مادرش کلید طلاق مرا زدند بعد که بیمارستانی شدم از کمر به پایین بی‌حس شدم در بیمارستان، دردی که کشیدی را فهمیدم جانم دردی که باهم کشیدیم... دل دردی که داشتم مثل درد سقط بود آن روزها ازت خداحافظی کردم ولی تو مثل خودم تحملت زیاد بود... تو مرا رها نکردی تو پیش من ماندی تو همیشه پیش من میمانی، تو تحمل غول و صبر کوه را داری، بی خابی شبهایم را تحمل میکنی تتویی که زدم تحمل میکنی کمر دردهایم آب سرد، خوردن کلیدینیوم سی، اسید فولیک بیش از حد... آه پسرم فقط خوشحالم با همه اذیت هایی که بتو کردم هنوز تکان ها و لگدهایت را میفهمم، پسرم لگدهایت بمن زندگی میدهد

روزهای غم انگیزی میگذرانم، نازم خریدار ندارد، کمر دردم صدا ندارد شکم بزرگم قابل کنترل نیست خاب راحتی ندارم، غذا خوردن برایم معنی ندارد، اجابت مزاجم با رحم بزرگ شده ام ناهماهنگ و ناسازگاری میکند

امیدی به آینده خوشحال ندارم دلم به فرزندی خوش است که نمیدانم چه آینده ای دارد، در آغوش من بزرگ می‌شود یا جامعه ای که مرا ساخت، ولی اون کودک است جامعه او را میشکند، پسرم اگر قد کشیدن تو عمر مرا پاره کرد بدان جامعه ی دور از افرادی که بتو نزدیک اند سازنده تر است، پسرم دوستانت را خودت انتخاب کن از افرادی که ادعای خیرخواهی تو را دارند دوری کن.

من دوری نکردم پدرت مرزبندی نکرد من هم احساسات و خشمم را کنترل نکردم.

احساسات و عواطفم کوه را جابجا میکند، واقعا هم نمیتوانم کنترلش کنم عواطف سنگین من را هیچکسی نمی‌تواند تحمل کند، نمی‌دانم از میزان احساسات من به انسان ها و اشیا و تحولات چه میزان بتو خاهد رسید ولی حتا ذره ای از احساسات من صادق تر از تجربه و کتاب است

پسرم قرار بود دیگر سوار موتور نشوم، دیروز بعد از دعوا و مشاجراتمان میخاستم دیگر هرگز سوار موتور نشوم، دکتر گفته بود جنین در رحم مثل ماهی در پلاستیک آب است، تکان های ناهنجار آسیب زاست ولی مارا ببخش چون در این گرمای مردادماه و مقصد شلوغی که داشتیم نمیشد با ماشین برویم، من تمام راه دست بر پهلو و شکم بودم و پدرت هم سعی در بدست آوردن دل من با آرامش میراند، از موکب ها شربت می‌گرفت آب دوغ خیار می‌گرفت دوغش را سرمیکشید نونش را بمن میداد

سرکار که میرفتم با خودم شوخی نداشتم هر فردی هر شخصی هر شخصیتی مرد زن بالا پایین رئیس کارگر فرقی نداشت همینکه حس مردم آزاری از او دریافت میکردم آنجا برایم خراب شده بود و استعفایم را میدادم، حتا نمیجنگیدم حتا بخاطر پولی که برایش میجنگیدم...

کلا فقط جنگیدن برای پول را بلد بودم هرچند به پول هم نرسیدم درواقع به هیچ پولی نرسیدم به هیچ آرامشی نرسیدم به هیچ آرمانی نرسیدم توقع دارم بدون سابقه بدون افتخارات بتوانم بشوم منجی دو عالم... ولی من نفس خشن و خونخواری را رام کردم که هیچکسی نفسی چنان ابله و نادان و خرابکار نداشت که من توانستم از آن فردی سازشکار و آرام بسازم.

ولی نه، حتا فردی آرام هم نساختم، قبلا درونم آرام بود از بیرون وحشی و روانی بودم جانی و مجنون ولی حالا برعکسم، ظاهرم را آرام و مهربان و منطقی و معلم نگه میدارم ولی در مغزم درحال تحقیر و توهین و تعمیر و تغییر مردی ام هر دفعه فکر میکنم آدم شده است...