یادم میآید پله های مدرسه را ده ها بار بالا پایین میشدم بی آنکه ذره ای احساس خستگی و درد حس کنم ولی از بعد از زایمان دیگر راه رفتن عادی هم اندازه ی کوه نوردی رنج آور است ولی همچنان راه میروم جدیدا کالسکه ی سرمه ای ات را می اندازم به حیاط پتو پیچ ات میکنم و باهم میزنیم به خیابان ها، فکر کنم اینبار سومی بود که باهم بیرون رفتیم. خیلی گریه نمیکنی یعنی تا مجبور نشوی گریه نمیکنی، جایی شنیده بودم دلیل گریه ی نوزادها این است که از سرنوشت خودشان راضی نیستند یعنی علت آن گریه ای که میکنند این است که به مرگ سخت خود گریه میکنند، تو ولی گریه نمیکنی بدو تولد هم بزور گریه کردی پسرم تو حتما سرنوشت خیر و معنوی داری تو از من بیشتر عبادت خدا را میکنی تو از من بیشتر از خدا ترس داری و تو از من بیشتر عاقبت بخیر میشوی