فهم و درک خیلی خاصی داره ولی میتونه کاملا بیشعور و بیتوجه باشه، دقیقا مثل شعار خاص خودم که میگه لاشی نباش ولی راه هاشو بلد باش.
میتونه درعین حال که لاشی بالفطره باشه میتونه خیلی هم وفادار و تکپر باشه
من هیچوقت عجول نبودم، چه بسا در تحولات زندگی از همسالانم عقبتر بودم ولی انقدر عجله کردم که تحولات زندگی ام با غم و ترس بود تا با شادی
من در اولین دیدارهایم شاخه گلی نداشتم، در اولین رابطه ام کاچی نخوردم... حتا بعد از این همه تجربه هایم ارزشی برای دیگران ندارد.
من شکسته شده ام، فرسوده شده ام ولی توانایی و ویژگی هایی دارم که مرا تا ده سال در سی سالگی نگه میدارد.
اما بعد از این ترک برداشتگی هنوز از خودم سوال میکنم، من چه چیز کم داشتم آیا؟!
کور و کچل و مونگل بودم یا سرطان و ایدز و تالاسمی داشتم؟!
پدر معتاد و برادر زندانی و قاچاقچی داشتم یا خاهر فرار کرده و فرزند طلاق بودم؟!
روزهای دختر من دارن به مردانه ترین حالت ممکن میجنگن تا بتونن حقشون رو از ظالم بگیرن
مینویسم تا کائنات بفهمه به خاسته هام میرسم، حتا شده با کائنات هم میجنگم
از اشک های صبحم تو کریدور اسنپ و درد و دل هام با ثمین و خابیدن یک ساعته ام روی اسنپ، بی توجهی های نغمه و شیرینی روز دختر که برا مهناز خریدم، بستنی سنتی که بادیگارد برام خرید... و وای بر روزهای پر حادثه ای که حافظه کوتاه مدت من را ضعیف میکند.
من همیشه فکر میکردم قوی هستم و با این قوی بودنم تونستم خوب از پس خودم بربیام ولی امروز کارفرما بعد از پیشنهاد استاک گفت آره تو میتونی از پس خودت بربیای ولی زیادی میتونی از پس خودت بربیای و من تا آخر شیفت به این فکر میکردم که راست میگفت و من با این استقلالی که بدست آوردم فقط گند زدم به دنیا و آخرتمان
آه پروردگارا استقلال من را قدرت ببخش...