کوزت میلان

کار جنون ما به تماشا کشیده است

کوزت میلان

کار جنون ما به تماشا کشیده است

یک قانونی می‌نویسند که ناعدالتی هایی دارد یک عده مدیریت اجرای قوانین رو بر عهده می‌گیرند که بی لیاقتی هایی دارند، افرادی مسئول اجرای دستورات می‌شوند که نقص هایی دارند، عده ای ناظر اجرای این قوانین هستند که تخلفاتی دارند و مردمی مجبور به تمکین به قانون می‌شوند که اعتراضاتی دارند.

 

اگر از مواج استفاده کنم بهتر بود یا همین موج ها بهتر باشد؟!

آری موج ها بهتر است چون صبح تا عصر، موج صحبت ها و تنش های محل کار مرا نگرفت ولی موج تولد شب اش با همان توهینی که با کیک بهمان شد، غرق شدم

اون موقعی که آقا زرینی داشت برای انبار گردانی قرعه کشی می‌کرد واقعا یه سکانس طلایی بود

۱ یکی از مردانی که همش مذهبی بودن رو به سخره میگیره پیس پیس پیس دعا میخوند که اسمش درنیاد و واقعا هم درنیومد

۲ خانم فیروز که یبار پشت آقای زرینی حرف زده بوده و باهم دعوا کردن، وقتی اسمش درومد آقا زرینی دلسوزانه گفت آقا انصافا فیروز بچه کوچیک داره نمیتونه و اسمش رو خط زد. ولی وقتی بهش گفتم آقا زرینی تو خیلی مهربونی اصلا توجه نکرد. کاش خودش رو به نشنیدن زده باشه، ولی شنیده باشه شنیده باشه

و سکانس طلایی دیگه موقعی که رفتم از گوشه ترین نقطه هایپر مایع ظرفشویی بردارم و با حسام که بالای قفسه بود راجب انبار گردانی حرف میزدم، مسیح گفت چرا مایع ظرفشویی رو چسبوندی به گوشِت؟! گفتم دارم با تلفن صحبت میکنم، بیا با تو کار داره، بعد حسام یه نگاه عمیقی کرد گفت من فکر میکردم فقط خودمم که دیوونه ام، منم گفتم تو دیوونه ای من اوسکلم میکاری رسید گفت من سادیسم دارم، مسیح گفت اینم مازوخیسم مونه... دیوانه خانه ای بود..

سکانس طلایی اون متلکی بود که دختره احمق بمن انداخت و گفت فضولی به این میگن و من از ناراحتیم استفاده کردم و به خالقی گفتم، گفت باشه اگه ادامه داد خودم ورود میکنم و این خیلی عالی بود..‌

و می‌رسیم به سکانس طلایی لحظات پایانی که منو فردوس رفتیم اتاق سیگار، یحیایی با دوستش و آقای زمانی اومدن اتاق سیگار، یحیایی بمن گفت سلام فرمانده گفتم فرمانده باشم آقای زمانی سلطانی و بقیه تشکرات و ارادتمندی ها...

سکانس نقره ای اون آب معدنی که از دست حراست گرفتم خوردم، سکانس نقره ای که اومدم خونه هم شکمم براحتی کار کرد هم مامان غذا درست کرده بود هم با روزبه حرف زدم، ولی آخرش...

و من چقدر این روزهای طلایی و نقره ای رو دوست دارم که در هر لحظه اش میدرخشه

پروردگارا تمام روزهای من را نورانی کن...

هیچوقت خوشم نمیاد خودم رو به افرادی که جایگاه بالایی دارند بچسبونم و باهاشون صمیمی بشم، خداکنه امروز وقتی رفتم بالا خم شدم از کارفرما پرسیدم آیا با من کاری داشتین، فکر نکنه که از خدام بوده که باهام صحبت خصوصی داشته باشن.

چقدر دلم برای خودم سوخت وقتی پنج تا بطری یه لیتری نوشابه رو از بیست تا پله آوردم بالا دیدم کارفرما بالای پله هاست و بهم میگه چرا اینکارا رو میکنید خب پاکت ببرید. دلم برای خودم سوخت ولی شاید همین من قربانی بشم تا دیگه تو روزهای شلوغ بهمون نگه " حالا پولتون حلال شده "

آخر مرد ما وقتی داریم مثل اسب حمالی میکنیم، تو دیگه مثل ناخن شکسته رو گوشت انگشت نباش...

ولی کار بامزه ای کردیم که اوسکل وار امید دارم روی این مرد اثر مثبت بذاره، با ثمین تصمیم گرفتیم روی یه کاغذ دو وجبی از فاکتور بنویسیم: " مهربانی از خشم خیلی قوی تره" و جا واسه کامنت ها هم بذاریم، ولی باز هم این مرد نوشت: " بعضی ها جنبه ی مهربانی ندارند " آخر مرد قدرت مهربانی رو دقیقا اینجور جاها باید ببینی دیگه...

من بیشتر از یک زن تنها و بی پناه در یک خانه روستایی تحمل کردم مردانی که هیچ محبتی از من در  دلشان نفوذ نمی‌کرد...

ولی من با سکوت و محبت رامشان کردم.

من از مهربانی دیگران تشکر خواهم کرد. البته سکوت

و محبت همیشه نتیجه مثبت ندارد ولی، مهربانی از خشم خیلی قوی تره

خانم میلان تو خیلی رو بازی میکنی!

کاش این جمله رو به کارفرما هم گفته باشه تا رفتارهای منو به حساب زیرآب زنی حساب نکنه

من یک مانتوی سفید و آبی دارم که در سال ۸۹ برای سال نود خریده ام. مانتوی نازنین و جذابی است. آستین های نیمه پفی با سر آستین مردانه دارد، سر شانه و کمر تنگی دارد ولی از سینه به پایین گشاد و اصطلاحا دامنی است. یک کوله پشتی سبز و کرمی دارم، یک کتونی بنفش دارم، که هیچگاه از اینها استفاده نکرده ام، همیشه لباس‌های جدیدی که گرفته ام جای آنها را گرفته. من هیچوقت دختر ولخرج و متلف و مسرف نبودم ولی از یک‌جایی ببعد تک لباسهایی که خریدم از شش ماه به یکسال رسید و از یکسال به دوسال رسید. اما فکر کنم این هزینه ها از دوسال به چهار پنج سال برسد، اما امروز فکر کردم از این ببعد تمام اندک حقوقم رو بدهم به مایحتاج زندگی. به روغن سه برابر شده به ماکارونی و لبنیات دوبرابر شده، من با بیست و هفت سال سن هنوز نفهمیده ام چطور حقوقم رو برای دو روز تفریح آخر ماه نگه دارم...

آری شاید من فکر اقتصادی ندرم، شاید من درست خرج کردن را بلد نباشم، اصلا مشکل از من باشد، ولی آخر من به کسی رای دادم که ایمان داشتم با آمدنش جلوی تخلف های اقتصادی و تولیدی را خواهد گرفت...

من امید داشتم از این ببعد به انتخابم افتخار کنم...

آخر ما تصور میکردیم وقتی بگویند رئیس جمهور انقلابی تان برایتان چه کرده، بگوییم باعث کاهش قیمت کالاهای اساسی شده باشد. بگوییم به نفع مردم کار کرده، نه اینکه وقتی همکار بیسواد و ساده لوح من یکطرفه به مباحثه می‌رود و اجازه صحبت بمن نمیدهد، نتوانم پاسخگو باشم.

آه پروردگارا ما اشتباه کردیم به آقای رئیسی امید بستیم تو امید جهانیان بودی... آه پروردگارا ما را نجات بده... خدای عالمیان نگذار انسانهایی که تو را عبادت نمی‌کنند زندگی و خوراک و تفریحات مارا تحت فشار قرار دهند.

پروردگارا حق و باطل را از همدیگر جدا کن...