کوزت میلان

کار جنون ما به تماشا کشیده است

کوزت میلان

کار جنون ما به تماشا کشیده است

من همیشه فکر میکردم قوی هستم و با این قوی بودنم تونستم خوب از پس خودم بربیام ولی امروز کارفرما بعد از پیشنهاد استاک گفت آره تو میتونی از پس خودت بربیای ولی زیادی میتونی از پس خودت بربیای و من تا آخر شیفت به این فکر میکردم که راست می‌گفت و من با این استقلالی که بدست آوردم فقط گند زدم به دنیا و آخرتمان

آه پروردگارا استقلال من را قدرت ببخش...

وکیل تسخیری یعنی طرف پول ندره وکیل بگیره، دادگاه بهش وکیل میده

فال های روزانه ای میگیرم که سالها انتظار وقوع وقایع اش را میکشم. فالی پر از درخواست های ازدواج... پیدا شدن گمشده ها..‌‌. نجات از حسادت ها و آزارها...

یک قانونی می‌نویسند که ناعدالتی هایی دارد یک عده مدیریت اجرای قوانین رو بر عهده می‌گیرند که بی لیاقتی هایی دارند، افرادی مسئول اجرای دستورات می‌شوند که نقص هایی دارند، عده ای ناظر اجرای این قوانین هستند که تخلفاتی دارند و مردمی مجبور به تمکین به قانون می‌شوند که اعتراضاتی دارند.

 

اگر از مواج استفاده کنم بهتر بود یا همین موج ها بهتر باشد؟!

آری موج ها بهتر است چون صبح تا عصر، موج صحبت ها و تنش های محل کار مرا نگرفت ولی موج تولد شب اش با همان توهینی که با کیک بهمان شد، غرق شدم

اون موقعی که آقا زرینی داشت برای انبار گردانی قرعه کشی می‌کرد واقعا یه سکانس طلایی بود

۱ یکی از مردانی که همش مذهبی بودن رو به سخره میگیره پیس پیس پیس دعا میخوند که اسمش درنیاد و واقعا هم درنیومد

۲ خانم فیروز که یبار پشت آقای زرینی حرف زده بوده و باهم دعوا کردن، وقتی اسمش درومد آقا زرینی دلسوزانه گفت آقا انصافا فیروز بچه کوچیک داره نمیتونه و اسمش رو خط زد. ولی وقتی بهش گفتم آقا زرینی تو خیلی مهربونی اصلا توجه نکرد. کاش خودش رو به نشنیدن زده باشه، ولی شنیده باشه شنیده باشه

و سکانس طلایی دیگه موقعی که رفتم از گوشه ترین نقطه هایپر مایع ظرفشویی بردارم و با حسام که بالای قفسه بود راجب انبار گردانی حرف میزدم، مسیح گفت چرا مایع ظرفشویی رو چسبوندی به گوشِت؟! گفتم دارم با تلفن صحبت میکنم، بیا با تو کار داره، بعد حسام یه نگاه عمیقی کرد گفت من فکر میکردم فقط خودمم که دیوونه ام، منم گفتم تو دیوونه ای من اوسکلم میکاری رسید گفت من سادیسم دارم، مسیح گفت اینم مازوخیسم مونه... دیوانه خانه ای بود..

سکانس طلایی اون متلکی بود که دختره احمق بمن انداخت و گفت فضولی به این میگن و من از ناراحتیم استفاده کردم و به خالقی گفتم، گفت باشه اگه ادامه داد خودم ورود میکنم و این خیلی عالی بود..‌

و می‌رسیم به سکانس طلایی لحظات پایانی که منو فردوس رفتیم اتاق سیگار، یحیایی با دوستش و آقای زمانی اومدن اتاق سیگار، یحیایی بمن گفت سلام فرمانده گفتم فرمانده باشم آقای زمانی سلطانی و بقیه تشکرات و ارادتمندی ها...

سکانس نقره ای اون آب معدنی که از دست حراست گرفتم خوردم، سکانس نقره ای که اومدم خونه هم شکمم براحتی کار کرد هم مامان غذا درست کرده بود هم با روزبه حرف زدم، ولی آخرش...

و من چقدر این روزهای طلایی و نقره ای رو دوست دارم که در هر لحظه اش میدرخشه

پروردگارا تمام روزهای من را نورانی کن...

هیچوقت خوشم نمیاد خودم رو به افرادی که جایگاه بالایی دارند بچسبونم و باهاشون صمیمی بشم، خداکنه امروز وقتی رفتم بالا خم شدم از کارفرما پرسیدم آیا با من کاری داشتین، فکر نکنه که از خدام بوده که باهام صحبت خصوصی داشته باشن.

چقدر دلم برای خودم سوخت وقتی پنج تا بطری یه لیتری نوشابه رو از بیست تا پله آوردم بالا دیدم کارفرما بالای پله هاست و بهم میگه چرا اینکارا رو میکنید خب پاکت ببرید. دلم برای خودم سوخت ولی شاید همین من قربانی بشم تا دیگه تو روزهای شلوغ بهمون نگه " حالا پولتون حلال شده "

آخر مرد ما وقتی داریم مثل اسب حمالی میکنیم، تو دیگه مثل ناخن شکسته رو گوشت انگشت نباش...

ولی کار بامزه ای کردیم که اوسکل وار امید دارم روی این مرد اثر مثبت بذاره، با ثمین تصمیم گرفتیم روی یه کاغذ دو وجبی از فاکتور بنویسیم: " مهربانی از خشم خیلی قوی تره" و جا واسه کامنت ها هم بذاریم، ولی باز هم این مرد نوشت: " بعضی ها جنبه ی مهربانی ندارند " آخر مرد قدرت مهربانی رو دقیقا اینجور جاها باید ببینی دیگه...